الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )

96

عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )

رفت و برگشت و همان سخن را تكرار كرد و مسلم باز هم خاموش ماند . طوعه گفت : « پناه بر خدا ! سبحان اللَّه ! اى بندهء خدا ! خدايت به سلامت دارد ! برخيز و نزد خانواده‌ات برو ! چون نه براى تو شايسته است كه بر در خانهء من بنشينى و نه من اجازه مىدهم . » مسلم برخاست و گفت : « اى كنيز خدا ! من در اين شهر نه خانه‌اى دارم و نه بستگانى . آيا مىتوانى مزدى بگيرى و كار خيرى انجام دهى ؟ اميدوارم كه در آينده پاداشت را بدهم . » گفت : « اى بندهء خدا چه كارى ؟ » گفت : « من مسلم بن عقيل‌ام . اين گروه به من دروغ گفتند و مرا فريفتند . » گفت : « تو مسلمى ؟ » گفت : « آرى ! » گفت : « به خانه درآى . » طوعه اتاقى را كه كم‌تر استفاده مىشد فرش كرد و مسلم را بدانجا برد و براى او شام آورد . ولى مسلم چيزى نخورد . اندكى بعد بلال آمد و چون رفت‌وآمد مادرش را به آن اتاق ديد ، گفت : « به خدا اين رفت‌وآمد زياد امشب تو مرا به شك مىاندازد ! آن‌جا چه كارى دارى ؟ » گفت : « پسركم ، در گذر ! » گفت : « به خدا سوگند ! بايد به من بگويى . » گفت : « سرگرم كار خودت باش و در اين باره چيزى مپرس ! » در پى اصرار بلال ، طوعه گفت : « پسركم موضوع را به تو مىگويم به شرط آن كه با هيچ كس از مردم در ميان نگذارى . » او سوگند خورد كه چيزى نگويد و بعد از مطّلع‌شدن از حضور مسلم به بستر رفت . مدّتى گذشت و ابن‌زياد متوجّه خوابيدن سروصداى مسلم شد و به يارانش گفت : « سربزنيد و ببينيد آيا كسى را مىبينيد ؟ » آنان به مسجد آمدند و جست‌وجو كردند ولى كسى را نديدند . گفت : « ببينيد شايد زير سايه‌ها كمين كرده باشند . » آنان مشعل به دست به جست‌وجو پرداختند و گوشه و كنار مسجد را گشتند و در جاهاى تاريك مشعل‌ها را پايين مىگرفتند شايد كسى باشد ؛ و پيوسته آن‌ها را روشن و خاموش مىكردند . سپس قنديل‌ها را كنار گذاشتند و پشته‌اى هيزم را به طناب بسته آتش زدند و بر زمين انداختند . سايه‌هاى دور و نزديك مسجد و حتّى سايه منبر را بدين وسيله روشن كردند ولى چيزى نديدند . موضوع را به ابن‌زياد گزارش دادند و او دستور داد درِ دار الإماره به سمت مسجد را بگشايند . چنين كردند و او همراه يارانش بيرون آمد و از منبر بالا رفت و به آنان دستور داد تا هنگام نماز